تبليغاتX
مشق روان

مشق روان

اینجا دفتر مشقی است از برداشتهای شخصی من، بی ادعای صحت کامل که شاید خط خطی هم بشود

 

 

همانطور كه قبلا گفته‌‌ شده آركِ‌تايپ‌ها الگوهای رفتاری بالقوه در روان همه انسانها هستند، كه برخی از آنها برانگیخته شده(یعنی فعال) و برخی دیگر، خاموش مانده‌اند و کهن الگو همچون طرحی نامرئی و ساختار بلوری‌ست که می خواهد شکل بگیرد و زمانی که بلور عملا شکل گرفت، این طرح قابل رویت، شبیه کهن نمونه برانگیخته شده است.

بنابراين هر فرد از همان آغاز تشكيل نطفه داراي تعداد بسياري از اين ظروف و قالبهاي خالي‌ست كه در ناخودآگاه شخص قرار دارند و عموما بعضي از اين آركِ تايپها در نهاد هر فرد، فعال‌تر از باقيست. حال در ميان اين همه بلور نامرئي شكل نگرفته، كهن الگوي بزرگ و بسيار موثري وجود دارد كه به آن "عقده مادر" و يا "مادركمپلكس" مي‌گويند كه در واقع سايه(شدو)ي آركِ‌تايپ "مادر" كه همانا مادر كبير _ جهان_ نيروي موفقيت_كائنات_ مادرهستي_ هوا و ...يا به عبارتي زندگيست.

با اين تعاريف "عقده مادر" در واقع مرگ_ پايان_ شكست_ اژدها_ ترس از سرنگون شدن_ بي مسئوليتي_ فرار از واقعيت_ چسبيدن به امنيت_ كشش به عقب_ گرايش به پس‌روي و...تعريف مي‌شود.

بي شك همه‌ي ما ديده‌ايم نوزاد به مجرد اينكه از چيزي، مثل بي توجهي اطرافيان، گرسنگي، دلدرد، خيس شدن جا و ...آزرده مي‌شود مادر خود كه اولين حامي و تغذيه‌كننده و مسئول اوست را، خائن و خاطي مي‌بيند و حتي از سينه‌‌ي او قهر مي‌كند، از همين جاست كه قالب كهن الگوي "مادركمپلكس" شروع به پر شدن مي‌كند(البته پرشدن ظرف "عقده مادر" از دوران جنيني شروع مي‌شود و روحيات و اتفاقاتي كه براي مادر مي‌افتد روي جنين تاثير مي‌گذارد)*1) و يا زماني كه كودك تنها گذاشته و يا گم مي‌شود، حتي اگر خودش هرگز به ياد نياورد، ناخودآگاه احساس عدم امنيت مي‌كند و به حجم اين عقده‌ي خانمان برانداز اضافه مي‌گردد و با اين حساب همه‌ي انسانها و حتي متعادل‌ترين آنها نمي‌توانند از داشتن چنين عقده‌اي مستثني باشند.

براي تعريف بهتر و چگونگي بروز اين اتفاق بايد برگرديم به مفهوم پروژكشن و يا فرافكني كه همان برگرداندن تصوير دروني‌اي كه ما از چيزي داريم بر روي يك واقعيت بيروني است. ظاهرا دانشمندان بر اساس تحقيقاتي كه انجام‌داده‌اند، متوجه شدند كودك و حتي فرد بالغ، تصوير مادر كبير- مادرهستي و يا كائنات را بر روي مادربيروني(مادر و يا جانشين مادر واقعي) خود فرافكني مي‌كند و همواره براي همه‌ي اتفاقات ناخوشايند دنيا، مادرش را مقصر و خاطي مي‌بيند چرا كه به زعم او، آنكه او را به دنيا مي‌آورد و تغذيه مي‌كند، خالق اوست پس مسئول همه‌ي اتفاقات جهان كه نه اصلا خودِ جهان است!

لازم به ذكر است كه گرچه مادر ِشخص از مادر كيهاني جداست اما تصويري كه هر فرد از مادر دارد بسيار متاثر از :

1_ رفتار و خصوصيات ژنتيكي و آركِ‌تايپي مادر واقعي  2_ برخورد اجتماع و باورهايي كه جامعه و اطرافيان راجع به مادر مي‌دهند(پروژكشن افراد ديگر از مادر) است.

فرافكني ِ مادر دروني بر مادربيروني به مرور زمان و با رشد انسان تبديل به فرآيند پيچيده‌اي مي‌شود به طوريكه هر چه وقوع حوادث ناگوار، تصادف و يا اشتباه والدين و اطرافيان، بيشتر شود، به حجم اين كهن الگو نيز افزوده مي‌شود و از آنطرف هرچه فرد بر اين باور اشتباه خود بيشتر پافشاري كند كه مادر و كائنات باعث بروز بدبختيها و مشكلات و حتي دشمن او هستند و زمانه با او نمي‌سازد، باز هم بر حجم اين مادر مخوف اضافه مي‌گردد چرا که بر اساس قانون بنيادي:

 " ناخودآگاه همان چهره‌اي را به ما نشان مي‌دهد كه ما ابتدا به آن نشان داده‌ايم" كائنات نيز وقايع سخت و بدي را به فرد نشان مي‌دهد_ كه اگر دنيا، اژدهاگونه و دشمن به نظر مي‌آيد براي اينست كه ما از ابتدا با آن به ضديت پرداخته‌ايم.

 لزوما همه انسانها مادركبير را فقط بر روي مادر خود پروژكت نمي‌كنند و گاه بر روي يك نهاد، مذهب، دانشگاه، حزب،موسسه، تيپ و ...فرافكني مي‌كنند و اين نهاد يا هر چيز ديگر، به مشروع‌ترين بخش وجودي آنها تبديل مي‌شود كه حتي متعصبانه حاضرند براي آن همه چيز حتي زندگي‌اشان را قرباني و در عين حال تمامي اشتباهاتشان را پشت آن، مخفي كنند. در واقع از اين نوع نهادها براي فرار از زندگي و عقب نشيني استفاده مي‌كنند و در دل آنها پناه مي‌گيرند.

فعلا تا همينجاي بحث نتيجه مي‌گيريم:

1-  همه ما بي برو_برگرد داراي "عقده‌ي مادر" ‌ايم كه به صورت فعال در سايكي ما وجود دارد ولي چون در بخش تاريك ناخودآگاه است از وجودش بي خبريم!

2-  بايد سعي كنيم مسئوليت كارهايمان را قبول كنيم و به عهده شخص و يا نهاد و يا ...نياندازيم

3-  مادر واقعي_ جانشين مادر_پدر_ بزرگترها و نهادها و ...را با خدا_ كائنات و مادر هستي اشتباه نگيريم و آنها را از همديگر تفكيك نماييم

 

 مادركمپلكس

توضيح عكس: مادر كمپلكس آرزوي ما براي بازگشت به دوران جنيني و مورد مراقبت قرار گرفتن و بودن در امنيتي مادر گونه است. اين تصوير بيانگر چنين واقعه ايست.

*1) سالها پيش وقتي دانشجوي حسابداري الزهرا و باردار بودم، 3واحد روانشناسي پاس كردم كه انتخاب من براي تحقيق، اثرات روانی مادر بر روي جنين بود که در آن وقت دانستم، جنين صداي مادر خود را از بقيه تشخيص مي‌دهد و حتي صداي هواپيماي رد شده از بالاي سر مادر را مي‌شنود و حتي همراه مادر خواب مي‌بيند تا با دنياي بيرون آشنا شود و غم و عصبانيت و حالات مختلف مادر بر او تاثير مي‌گذارد...

   پي نوشت: همچنان كه در تيتر و معرفي وبلاگ گفته ام اینجا دفتر مشقی است  که شاید خط خطی هم بشود. دست نوشته ای که در واقع برداشتی از شنیده ها و خوانده هاست.بی ادعای صحت کامل مطالب، که شاگردی بیش نیستم ...

اما امشب دلم خواست كمي بنويسم تا حداقل بر مطلب ياد گرفته، مشرف شده و تمريني كرده باشم و چون اين مبحث بسيار مفصل و پيچيده است اين نوشته كافي نيست و ادامه دارد پس اگر فرصتي بيابم و تمركزي داشته باشم حتما ادامه خواهم داد.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:47  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

پیش از شروع ذكر اين نكته ضروريست كه هر انساني با ديگري متفاوت است و نمي‌توان هيچكس را به طور مطلق در قالب هاي قراردادي خاص روانشناختي قرار داد.

سيستم خود تنظيمي سايكي(روان انسان) سيستم بسيار جالب و هوشمندي‌ست به طوريكه هر وقت ما در شرايط دشوار و تحت فشارهاي زندگي و رواني هستيم و يا مرتكب اشتباهات مكرر مي شويم، خودمان را زندگي نمي‌كنيم و يا آنقدر منفعل مي گرديم كه ديگران به راحتي وارد مرزهايمان مي‌شوند و توان مبارزه براي حفظ مرزهايمان را نداريم، اين سيستم وارد بازي مي‌شود و براي ما نشانه‌هايي مي‌فرستد تا ياد بگيريم خود را اصلاح كرده و يا تغيير دهيم چون تغيير دنيا كاريست عبث وقتي براي خودمان نتوانيم كاري بكنيم.

در ابتدا ممكن است سايكي از طريق خوابهايمان كه تنها راه ارتباط عادي بين ما و ناخودآگاه و يا بخشهاي تاريك روان كه دسترسي به آن نداريم است، نشانه ها و نمادهايي را گوشزد كند تا اگر با فرهنگ نمادها آشناييم و يا اگر به طور ژنتيك اين توان را داريم از آنها الهام گرفته و راه درست‌تر را انتخاب كنيم كه البته اين اتفاق كمتر مي‌افتد و اگر نشد و روز به روز فشار حوادث بيشتر و توان مقابله ما كمتر شد به افسردگي فرو مي‌رويم تا در مواجهه با دنياي تاريكي، دانه انار* آگاهي را دريابيم و در تنهايي ها بيشتر فكر كنيم و پاشنه آشيل و نواحي آسيب پذير خود را دريابيم و با يك پله ترقي در سطح آگاهي بالا بياييم و زندگي عادي بي افسردگي را از سر بگيريم.

حالت ديگر وقتي است كه فرد سطح آگاهي خود را با مطالعه و يا شناخت و عرفان بالا مي برد و سِلف(خويشتنself -) و يا ناخودآگاه، رشد يافته‌تر مي‌گردد. در اين حالت چون ايگو (تصويري كه ما از خودمان داريم) از بروز اين شخصيت ِ بدون ماسك خرسند نيست، پس با آن مبارزه مي‌كند و تضادي دروني و در نتيجه افسردگي پيش مي‌آيد. حالا خدا به داد فردي برسد كه اطرافيانش به خاطر بالاتر رفتن او از نظر سطح آگاهي و اينكه ممكن است ديگر تابع نباشد و زور نشنود و يا بيگاري ندهد، نگران باشند و به كمك ايگوي فرد افسرده بيايند و با اسلحه هاي مختلف از جمله دارو، تنها نگذاشتن، وادار كردن فرد به لودگي و فرار از واقعيت، به فكر فرورفتن شخص و احتياج به تنهايي‌اش را از او بگيرند و در واقع جنين نورسته‌ي در حال رشدِ فرد را ناقص تحويل جامعه دهند. غافل از آنكه سايكي ِ باهوش، گول نمي‌خورد و در فرصتهاي بعدي تلافي دفعات قبل را نيز در مي‌آورد و اگر فرد باز هم غفلت كند كار به تيمارستان و شيزوفرني و حتي مرگ مي‌كشد و اين بدترين حالت ممكن است.

نوع ديگر افسردگي كه باز اجتناب از آن تقريبا محال است در سنين ميانسالي‌ اتفاق مي‌افتد. اين كه بخواهيم سن تقويمي خاصي را براي ميانسالي معرفي كنيم امكان پذير نيست چون افراد بسته به سطح آگاهي، هوش عقلي-عاطفي‌اشان و يا داشتن يك شيفت بزرگ در زندگي(مثل جدايي از هر شخص و يا موضوع مهم، ورشكستگي، وقايع طبيعي و...)، ممكن است در زير 30 سالگي به سن عقلي مورد نظر (ميانسالي) برسند. به هر شكل وقتي يك فرد وارد اين سطح از موقعيت زندگي مي‌شود احساس مي‌كند زمان زيادي براي زندگي‌ ندارد و بايد از باقيمانده عمرش كمال استفاده را ببرد و متاسفانه و به اشتباه فكر مي‌كند در اين چند ساله‌ي عمر دست آوردهاي مهم و يا در خور انتظار خود و يا اطرافيان و عزيزان و حتي جامعه را نداشته‌است و اين حالت براي خانم‌ها بيشتر اتفاق مي‌افتد چون كمتر از مردان در فعاليتهاي اجتماعي شركت دارند و باز هم متاسفانه وظايف مهم مادر(تربيت و پرورش فرزندان)، همسر، دختر و فراهم كردن محيط آرام و امن براي خانواده را فراموش كرده و دچار ترسهاي بحرانِ گذار ميانسالي مي‌شوند.

ترس ديگر، خصوصا براي مردان و يا زنان سرپرست خانواده و يا مستقل ِگرفتار اين بحران، ترس عدم امنيت مالي در زمان حال و آينده براي خود و  خانواده و عزيزان‌اش است كه به نظر بديهي مي‌آيد.

و اما مسئله مهم ِ اين دوران، تنها شدن و يا حس تنهايي و "تفكر اينكه ديگران مرا درك نمي‌كنند" است. از طرفي فرد دائما به گذشته‌اي رجوع مي‌كند كه به زعم خويش، پر است از اشتباه، چه از جانب خود(اگر منصفتر باشد) و چه از جانب ديگران و از طرفي ديگر احساس قرباني بودن و خود را زندگي نكردن و فقط به ديگران بها دادن و رعايت اين و آن كردن را دارد كه خطرناكترين حالت ِ اين بحران براي افراديست كه در طول زندگي، مادروار از همه‌ي زمان و مكان و ماده و روح اشان بخشيده‌اند در حاليكه اين بخشش هرگز بي‌انتظار نبوده‌است! و البته بديهيست كه همه‌ي افراد، مانند هم در اين دريا غرق نمي‌شوند و بسته به شرايط زندگي و شخصيتي و باز هم سطح آگاهي، ميزان درگيري افراد با خودشان متفاوت است.

بنابراين افسردگي چه در ميانسالي ِعقلي و چه در شرايط مختلف روحي، ناگزير به سراغ هريك از ما آمده و يا خواهد آمد و بهترين كار به زعم اهل فن، برخورد صحيح و شناخت علت اين "نشانه"(افسردگي) براي رسيدن به تعادلي‌ست كه سيستم خودتنظيمي روان به ما تحميل مي‌كند.

به طور مثال فردي كه به دليل بحران مالي دچار افسردگي مي‌شود، به جاي خوردن انواع داروهاي اعصاب و آرامبخش و يا حتي مفرح بهتر است به روانكاو و يا مشاور مراجعه كند و يا همه وقايع و حال و احساس‌اش را بنويسد كه حُسن اين كار، بيان حرفهاييست كه با گفتن و يا نوشتنش خود فرد (حتي اگر مشاور هيچ راهنمايي نكند)، مي‌تواند مسير راههايي كه رفته‌است را ببيند و در عين حال اغلب اشتباهات خود را بررسي كند تا ديگر مرتكب آنها نشود و ضمنا وقتي راههاي رفته‌اش را مرور مي‌كند ممكن است بتواند روشهاي جديد سودمند را نيز بيابد و يا فردي كه عزيزي را از دست داده در ابتدا بايد معناي واقعي مرگ را درك كند و بعد باور كند كه آن شخص واقعا رفته چون در حالت ناباوري، از خودش و فرد رفته هنوز انتظاراتي دارد كه ممكن نيست و در مراحل بعدي بايد بپذيرد كه اين سرنوشت همه ماست و گرچه دير و زود دارد اما براي همه اتفاق خواهد افتاد و از كجا معلوم آنكه زودتر رفته وضعيت بهتري نسبت به ديگراني كه مانده‌اند ندارد و از كجا معلوم كه اگر در اين دنيا مي‌ماند زجر بيشتري نمي‌‌كشيد؟

خلاصه پذيرش واقعيت هر ماجرا و نگاه منصفانه به قضايا و داشته‌ها و درك نداشته‌ها به هر فرد افسرده كمك مي‌كند تا مشكلات‌اش را ببيند، آنها را حل كند و با دست پر به دنياي زنده‌ي زنده‌ها برگردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:15  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

مي‌گويند وقتي شخصي دچار افسردگي مي‌شود خداي هادس و يا ساترن او را مي‌ربايد و به دنياي زيرين مي برد، چون در افسانه‌هاي قديم وقتي كه پرسفون، دخترك معصوم و كم‌خرد زئوس و ديميتر مشغول چيدن گل حيرت‌انگيز صدبرگ بوده توسط هادس و با همكاري پدر دزديده مي‌شود و به اجبار به همسري هادس درمي‌آيد و پرسفون و ديميتر بي‌تاب و افسرده مي‌شوند و بالاخره با تلاشهاي ديميترِ مادر و به كمك هرمس، پرسفون نجات مي‌يابد، غافل از آنكه قبل از بالا آمدن، دانه اناري كه هادس به او داده را مي‌خورد و اين يعني كه پرسفون بايد نيمي از سال را نزد هادس به دنياي تاريكي و افسردگي برود و راهنماي افسردگان باشد و نيمي ديگر در روشنايي روي زمين بماند. اين اتفاق كه به نظر دلخراش مي‌آيد، براي همه(زئوس،ديميتر و خصوصا پرسفون) رشد و بالندگي به ارمغان مي‌آورد و انار راز و دانه آگاهيست كه همه وقتي به دنياي غم و اندوه درون مي‌روند مي‌بايست بخورند تا به سلامت و رشديافته بيرون بيايند و در واقع راز افسردگي كه تلاش سيستم خود تنظيمي سايكي و روان انسان براي سلامت اوست را بيابند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:11  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

اسطوره كافي نبودن:

 گاهي مرد ناآگاه درون (فرقي نمي‌كند زن باشيم يا مرد چون همه ما درون خود زن و مرد يعني آنيما/آنيموس داريم) بر ايگوي ما غلبه مي‌كند و هرچقدر ما كار كنيم جمله " كافي نيست" او دائما تكرار مي‌شود. او از هيچكدام از كارهايمان احساس رضايت نمي‌كند و ما را وادار مي‌كند تا مرتب وظايف جديد به عهده بگيريم بي آنكه به ظرفيت، توان، عواطف و روح ما بيانديشد و يا اهميتي قائل باشد. او همچنان به ما القاء مي‌كند، هركاري كه در دست مي‌گيريم ارزش ندارد و همه‌اش آينده را مي‌بيند و از لحظه غافل است در حاليكه زن درون كه هميشه طالب حال و حول در لحظه حال است و معناي واقعي روح و خود خود زندگيست، در هنگام فعاليت بيش از حد آنيموس و كار و مشغله، احساس مي كند به او خيانت شده و عدم رضايت دروني ايجاد مي شود.

 يك تمرين ساده جهت رفع کدورت از درون و دنیای مردانه:

1-   هر شب در يك كاغذ 3 ستون ايجاد كنيد. در ستون اول تمام كارهايي كه از صبح تا موقع خواب انجام داده‌ايد را بنويسيد، حتي تلفنهاي شخصي(چه ليست بلندي مي‌شود و گاهي از يك صفحه تجاوز مي‌كند خدا وكيلي)

2-   در ستون دوم بنويسيد" من راضيم"

3-   در ستون سوم بنويسيد " اين كافيه"

4-   و معجزه اين رضايت دروني از خودتان را ببينيد!

 اين تمرين را براي خانمها بيشتر توصيه مي‌كنم چون هميشه بيش از توانشان فعاليت مي‌كنند چراكه اين حس را فرهنگ و جامعه از هزاران سال پيش به آنها ديكته كرده است...

پ.ن

خيلي جالب است همزماني بعضي عقايد با ديدن برخي نوشته ها: پاراگراف پايين كه آف لايني بود رسيده از دوستان را در اين صفحه ورد ذخيره كرده بودم چون خيلي دوستش داشتم و توجه ام را جلب كرده بود. متن را كه مي‌نوشتم از خودم پرسيدم چه ارتباطي مي‌تواند با منظور نوشته‌ام پيدا كند؟ شما بخوانيد و قضاوت كنيد:

"هميشه به ياد داشته باش كه اين لحظه، تنها لحظه اي است كه در اختيار داري. لحظه ديگر وجود ندارد. اگر اين نگرش در تو جا بيفتد همه زندگي ات را دگرگون مي سازد. آنگاه  چيزهاي كوچك زندگي زيبا مي شوند. مادي و خاكي، مقدس مي شود و عادي، خارق العاده!"

  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:17  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

امروز یک آف لاین داشتم که خیلی برایم جالب بود چون به نکات ظریف روانشناسی اشاره می کند:

مردها موجودات عجیبی هستند.

چون قوی ترند زودتر خسته می شوند.

چون شجاع ترند بیشتر حماقت می کنند و چون بی احساس ترند بیشتر دل می بندند!

پ.ن:

لطفا آقایان موضع نگیرند و ناراحت نشوند. وقتی می گوییم مردها یعنی صفات مردانه و دقیقا قدرت، شجاعت، بی احساسی از صفات مردانه(آنیموسی) است اما از آنجاییکه همه ما دوجنسی هستیم و بخش جنس مخالف درونی داریم(آنیما/آنیموس) پس برخوردن ندارد

اما به عقیده من آنکه قدرت بیشتری دارد (و می داند که چنین صفتی دارد) چون از نیروهایش زیاد استفاده می کند، زودتر خسته می شود و آنکه شجاع است به دلیل آنکه زیاد ریسک می کند و دل به دریا می زند ممکن است دچار مشکل شود و بیشتر حماقت کند!

و اما بحث شیرین دل بستن که بسیار پیچیده و طولانیست به طور خلاصه:

از آنجاییکه مردها معمولا با بخش زنانه درونشان (آنیما)آشنا نیستند این بخش را روی زنان مختلف پروژکت(فرافکنی) می کنند و زود به زود عاشق می شوند که در واقع عاشق بخشهای تاریک و ناشناخته خودشان می گردند.

حالا اگر زنانی که بخشهای مردانه درونیشان به سبب جنگیدن در روزگار و کار و تحصیل فعال شده باشد و یا ژنتیکی از گروه زنان مستقل(آرتمیس- آتنا) باشند می توانند صفاتی مردانه داشته و همینگونه باشند که مردها عموما هستند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:6  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

وقتی ما یک حس و یا عقیده و اصلا هر چیزی را انکار می کنیم ، آن را از حوزه آگاهی بیرون آورده و به ناخودآگاه می فرستیم. جایی که آگاهی و یا ایگو به آن دسترسی ندارند و هر روز(یا هرشب چون در بخش سایه همه جا تاریک است) به قطر این سایه افزوده و کم کم غول می شود. در این هنگام اگر اتفاقی برای ایگو(آگاهی انسان) بیفتد و بیمار و یا متزلزل و مست گردد، شَدو فرصت بروز می یابد و می تواند بسیار مخرب باشد.

به نظر من این اتفاق در افراد سنتی و حتی مذهبی که همه اعمال ناپسند را گناه می دانند، بیشتر اتفاق می افتد اگر نگاه منصف و عاقلانه ای به ماجرا نداشته باشند.

مثلا فردی که شهوت را حسی زشت و بی شرمانه می داند و آن را می فرستد به بخش سایه ای ناخودآگاه، به مجرد عصبانیت و یا افسردگی، این حس به او غلبه می کند و ترس ما وقتی می تواند بیشتر شود که شخص زمین و زمان (دانشگاه) و محرم و نامحرم را دیگر نشناسد و  وحشیانه عمل کند!

بنابراین راه حل اساسی داشتن ایگویی مشاهده گر و پذیراست که همه صفات و افکار و هر  گونه هیجان و اشتیاقی را ببیند و بپذیرد و در عین حال بتواند آنها را کنترل و مدیریت کند که اگر ایگو برای خودش دشمن شدویی درست نکرده باشد دیگر از مستی و ناهوشیاری و دیوانگی چه باک که سایه هایش هوار شوند روی سرش و دودمان خود و اطرافیانش را به باد دهند؟

 امیر در این بخش روانشناسی گردون نیز به توضیح سایه با نگاه دقیقی پرداخته است.

برخی پرسش و پاسخ ها در این زمینه:

یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 10:7 توسط:عرفان

پس نقش سوپر ایگو این وسط چی میشه؟

یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 15:33 توسط:امیر

با اجازه عاطفه:عرفان جان یونگ سوپر ایگوی فروید رو به دوقسمت ناخوداگاه شخصی و جمعی تقسیم کرد.این سایه های سرکوب شده که عاطفه ازشون نوشته و عقده ها پی اولیشون توی ناخوداگاه جمعیه و طبقه آخرشون توی ناخوداگاه شخصی...

برای عاطفه:زدی توی خال مثل همیشه.یونگ توی کتاب روانشناسی و دین دقیقن همین مساله رو باز کرده که سماجت در پاکدامنی و تقوا چقدر میتونه ویرانگر باشه

 وب سایت

16 تیر1387 ساعت: 13:56 توسط:رضا قاری زاده

یونگ زبان چندان پیچیده ای ندارد اما باز هم گویا این کوتاه نوشته هایت مثل حلال مسائل است عاطفه جان ... لذت می برم و می آموزم
یا حق

چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 23:44 توسط:عرفان

ظاهرا فروید رو با یونگ قاطی کردم اینجا.. هرچند نظریات یونگ غالبا مبسوط تر و مترقی تر از نظریات فرویدند اما در اینجا هم مثل خیلی جاهای دیگه در نقد روانشناسانه ی ادبی ظاهرا تعمیم نظریه سوپر ایگو فروید خیلی جمع و جور تر و عملی تره... با هر حال مرسی از تو و از امیر که این کالکتیو آن-کتنشس و پرسنال آن-کانشس رو یادآوری کردید... در ضمن این آهنگ وبلاگت خیلی آرامش بخشه.. بارها بهش گوش دادم.. 


خودم:

نه عرفان عزیز به نظر من  درست است که کلی نگری فهم اولیه را آسان می کند اما در مشکلات و بیماریهای روانی، تمایز 2 بخش ناخودآگاه جمعی و شخصی بسیار کمک کننده است و حتی فهم و بررسی این دو بسیار شیرین!

 وب سایت

مجید:

سلام عاطفه جان، مطالب جالبی در وب لاگت می گذاری. اما امیر با نظری که در باره سوپرایگو داده تن فروید و یونگ را در قبر لرزونده. فروید دو تقسیم بندی از روان یا سایکی داره. یکی شامل اید Id، ایگو Ego و سوپر ایگو Super Ego است و دیگری نیز شامل خود آگاه Conscious، نیمه خود آگاه Semi Conscious و نا خود آگاه Un Conscious است. این دو دسته بندی یکیش فرآیندی یا محتوایی است و دیگری ساختاری.
یونگ تقسیم بندی ساختاری فروید از ناخود آگاه را مجددا به دو دسته تقسیم کرد. یکی ناخود آگاه شخصیPersonal Unconscious و دیگری نا خود آگاه جمعی Collective Unconscious
سوپر ایگو معرف هنجارها، معیارها، باید ها و نباید هایی است که از طرف جامعه برفرد وارد می شود و بعضا برای صیانت از سایکی بصورت جراحت یا زخم به ناخود آگاه شخصی رانده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:17  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

چند نکته راجع به "خود را زندگی کردن"

 

1-  وقتی ما ندانیم که هستیم و خصوصیات و کهن الگوهای غالبمان کیست و یا اشتیاقهای واقعی امان کدام است و دائما خود را با انواع ماسک و برای خوشایند خانواده و اجتماع و ... بپوشانیم، طبعا نمی توانیم خودمان را به مفهوم واقعی زندگی کنیم.

 

2-  وقتی مهارت اینکه بتوانیم خود را زندگی کنیم نداشته باشیم، افراد می توانند به راحتی روی ما کنترل داشته باشند.

واضح است که اگر کسی شناختی از خودش نداشته باشد دیگران چون از بیرون شخص و سایه هایی که خودش قادر به دیدنشان نیست را می بینند ، بهتر از او نقاط ضعف و پاشنه آشیلش را متوجه می شوند. پس کنترل و حتی استثمار بیشتری می توانند روی او داشته باشند.

 

3-  از همه بدتر زمانیست که شخص کهن الگوهای جنگجویش ضعیف اند و  او قادر به دفاع از حرایم و مرزهایش نیست، جنگجویی که نه از جایگاه قربانی و زخمی که با عشق و آگاهی بتواند از ما و مرزهای هر روز به تاراج رفته امان دفاع کند!

 

اگر ما خودمان را  ضعیف و بی قدرت، باور داشته باشیم و از تقوای سیاه دل* چیزی ندانیم دیگران هم ما را اینگونه باور می کنند و به ما آسیب می زنند.

در پاسخ به دوست عزیز که خواسته قسمت سوم را بیشتر توضیح دهم.

در اینجا می خواهم بگویم ما برای داشتن زندگی بهتر می بایست بجنگیم اما نه از روی کینه و با حالی زخمی و قربانی.

دقت کرده اید که بعضی آدمها (خصوصا گروه مادر گونه) و یا افرادی که به هر علت مورد تجاوز قرار می گیرند، خودشان را قربانی زندگی می دانند و به حالت یک آدم فدا شده و زخمی به اغلب آدمها حمله می کنند و با آنها می جنگند .

جنگیدن وقتی صحیح عمل می کند که در جهت دفاع و حفظ حرایم و مرزها باشد و همراه با عشق و عاطفه که فقط در جهت پیروزی خود شخص نباشد و برای نجات و رفاه دیگران نیز بجنگد اما بدون انتظار.
بحث تقوای سیاه دل را هم که توضیح دادم. باید بیشتر و بیشتر مراقب مرزهایمان باشیم و خطا  و کلک ها را بشناسیم تا مورد ظلم قرار نگیریم.

 

*  تقوای سیاه دل:می بایست به قدرتهای آرک تایپی نهفته درونمان آگاه باشیم و معادل آن را بشناسیم بدون اینکه آن را در بیرون به کار ببریم مگر به ضرورت دفاع . به طور مثال قدرت حیله گری و کلاشی و دروغ را بشناسیم نه به این دلیل که خود به آن عمل کنیم بلکه مراقب باشیم کسی علیه ما این گونه موارد را اعمال نکند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

به اینجای کتاب که رسیدم دیدم خوب است کمی روانتر، در مشق روان بیارمش چون یکی از مطالب کلیدی و راهگشای روانشناسی تحلیلی یونگ شناخت کهن الگو(آرک تایپ) و تاثیرآن بر روان انسان است:

 

با وجودیکه خدایان و خدابانوان الگوهای رفتاری بالقوه در روان همه انسانها هستند، اما برخی از آنها در انسان برانگیخته شده(یعنی فعال است) و برخی دیگر، خاموش مانده اند.

یونگ از تشبیه شکل گیری بلور برای درک تفاوتهای میان الگوهای کهن نمونه ای که درون ما فعال است، استفاده کرده : کهن نمونه همچون طرحی نامرئی و ساختار بلوری ست که می خواهد شکل بگیرد. زمانی که بلور عملا شکل گرفت، این طرح قابل رویت، شبیه کهن نمونه برانگیخته شده است.

شاید بتوان کهن نمونه ها را به طرحهای نهفته در دانه های گیاهان تشبیه کرد. رشد دانه ها مشروط به وضعیت خاک،آب،هوا و...می باشد. بدین ترتیب اینکه کدام خدا یا خدابانو در انسان و یا در مرحله ای از زندگی فعال شود، بستگی به چند عامل دارد: استعداد، خانواده و فرهنگ، هورمونها، انسانهای اطراف، وقایع غیرقابل پیش بینی(مانند جنگ،از دست دادن عزیزان،زلزله و...)گزینش فعالیتها و نیز مراحل مختلف زندگی.

                                 برگرفته از کتاب نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان

                                            از خانم شینودا بولن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:32  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

 

یونگ : این آدمها نیستند که عقده دارند، عقده ها هستند که آدم ها را دارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:0  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   | 

 

نور‌ ِ بدون سايه و تماميت بدون نقص وجود ندارد. زندگي براي آنكه خود را كامل كند طالب كمال نيست بلكه طالب تكميل شدن است كه در واقع  با رنج ناشي از عيب تكميل مي‌شود و بدون آن نه پيشرفتي حاصل مي‌شود و نه صعودي.

 

                                                                          كارل گوستاو يونگ

 

توضيح: سايكي يا روان انسان طالب كمال نيست بلكه به دنبال تماميت است و همين امر باعث ايجاد پروژكشن(فرافكني) مي‌شود. فرافكني هم يك نوع نياز است و در واقع نياز سايكي به تماميت. در حاليكه ايگو(تصويري كه هر فرد از خود دارد) به دنبال كمال است.

وظيفه ما به هنگام فرافكني منفي كه همانا ديدن نقاط ضعف در ديگران است، برگشت به خود و پيدا كردن آن نقاط در خود است. مثلا اگر دروغ گويي در فردي ما را آزرده كرد مي بايست به جاي قضاوت و متهم كردن فرد مقابل و زمين و زمان را به هم دوختن و كل انسانيت و شرافت آن فرد را زير سوال بردن، بگرديم و ببينيم آيا اين مسئله در شرايط يكساني كه آن فرد مرتكبش شده در ما نيز وجود دارد و يا اصلا چرا اينقدر اين حس را سركوب كرده ايم كه اينگونه آزارمان مي دهد؟ آيا دروغ هميشه بد است يا در جايي مي تواند جان يك و يا چندين انسان را نجات دهد؟ و يا در افشاي اسرار نظامي راستگويي چقدر مي تواند مضر باشد؟ اگر اينگونه فكر كنيم ديگر اعمال اشخاص را از افعال آنها جدا مي‌دانيم و براي يك اشتباه تمام حيثيت و دودمان افراد را به باد نمي‌دهيم.

مي‌گويند قاضي پرونده‌ي قاتل و متجاوزي به نام "بي جي " شب قبل از اعدام با او شام خورده است و صبح خودش او را به دار آويخته‌ و يا روانكاو او با آنهمه علم و دانش روانكاوي، او را قضاوت نكرده و گفته است بايد مراقب "بي جي" هاي آينده اي باشيم كه در بچگي مورد تجاوز قرار مي‌گيرند و در بزرگسالي اينگونه عمل مي كنند!

در واقع اين گروه به جهانيان مي فهمانند كه ريشه هاي رواني اعمال و جايگاه كهن الگويي افراد مهم هستند و نه خود افراد و وظيفه ما تنها اعدام چنين افرادي نيست بلكه ريشه يابي اينگونه اعمال است.

 

حال كه براي چنين افرادي نيز نمي توانيم به راحتي قضاوت كنيم، چگونه مي توانيم براي چند غيبت و تهمت و حسادت و گوش بري و چشم چراني و ...شرافت و حيثيت افراد را بكوبيم و زير سوال ببريم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:8  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه   |