تا قبل از به تسلط رسیدن جناب یونگ به مسائل روانشناختی و آگاهی ایشان بر علومی مانند فلسفه، روانشناسی، پزشکی و علوم تجربی، روانشناسان دیگری چون فروید روان را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم کرده بودند. اما با وجود معجزه ای مثل یونگ، روان، ذهن،mind و یا psyche(سایکی) با سه بخش تعریف میشود:

1- آگاهی، Concious و یا Ego که بیشتر به این نام در ادبیات یونگ آورده شده و در کتاب روانشناسی تحلیلی یونگ "خودساره" ترجمه گردیده است.
2- ناخودآگاه شخصی personal unconscious
3- ناخودآگاه جمعی collective unconscious که مجموعهای از آرکِ تایپهاستarchetypes
1_ ایگو
یعنی افکار و ادراکات و رفتارهایی که به آن آگاهیم. بخشی از خود که درواقع میشناسیمش و به طور خلاصه ایگو همان چیزیست که در تصورمان راجع به " من" داریم!
این ایگو درعین سادگی، بدجنس ولی کودن و به خاطر آگاهی کمی که دارد( به نسبت حجم آن همه اطلاعات موجود در ناخودآگاه)، مثل دربان مراقب است کسی یا چیزی را که نمیشناسد و نمیخواهد، وارد نشود یعنی فیلتر روان!
2_ ناخودآگاه شخصی
در واقع انباری ذهن است که از زمان بسته شدن نطفه انسان آغاز میشود. فکرش را بکنید از همان ابتدای جنینی، انسان همه اتفاقات دور و برش را در ناخودآگاه شخصی خود حفظ میکند. حتی صدای هواپیمایی که از بالای سر مادر ردمیشود( از زمانیکه ابزار شنیدن پیدا میکند) و یا صدای خشن و یا مهربان پدر(قابل توجه پدرهای عصبانی!)را در حافظه ذخیره میکند و خلاصه اگر ماکرو سافت میخواست برای حافظه هر انسانی یک فضای مادی درست کند شاید برای هر فرد چندین برابر کره زمین ، مجبور به تهیه بُرد الکترونیکی بود!
حالا این ناخودآگاه که مثل هیچ چیزی نیست چون نه دست یافتنی است و نه کوچک و هنوز هیچکس حتی جناب یونگ، ادعای شناختش را ندارد پُر است از چیزهایی که به ترتیب زمانی، آنجا ذخیره شده و گاهی در خواب و گاهی هم در بیداری تلنگرهایی به ما میزند و ما از آثار و نتایجی که به آن آگاه می شویم پی به وجودش میبریم.
مثلاً اتفاق افتاده که فردی در زمان نیمه بیهوشی(بعد از عمل جراحی) ژاپنی حرف زده و اطرافیان متحیر شدهاند که ایشان تا کنون نه دوست ژاپنی داشته و نه به آن دیار رفته است. روانشناسان میگویند این فرد در زمانی که خدا می داند چه وقت (حتی کودکی چند ماهه) دیالوگی ژاپنی را در فیلمی شنیدهاست و این کلمات بیگانه به همان شکل در ناخودآگاه باقی ماندهاست. در واقع هر صحبت و صدایی را که گوش میشنود و یا چشم میبیند و باقی حواس احساس میکنند، حتی اگر در همان لحظه وقوع دقت نشوند، در حافظه و ناخودآگاه، بی هیچ کم و کاستی ذخیره میشود.
از همه مهمتر و آنچه استادانی مانند یونگ و فروید را به چیزی به نام ناخودآگاه کشاند وجود گره و عقدههای روانیست که از همین ناخودآگاه سرچشمه میگیرد و به همین دلیل به آن " انبار مواد سرکوب شده" نیز میگویند.
مثلاً یک نوزاد چند ماهه مظلوم را تصور کنید که خودش را خیس کرده و پاهایش میسوزد و مادر چند لحظهای(فقط چند لحظه!) مشغول کارهای دیگر روز مرهاش است، در این چند لحظه کودک دچار احساس ناامنی، تنهایی و درد حاصل از سوزش میشود که در ناخودآگاهش به صورت گِره(حالا تنهایی و یا درد و ...) باقی میماند.
تصور کنید همه ما چقدر از این گرهها در این انباری تاریک و بزرگ داریم؟!!
حالا که از تاریکی گفتم بهتر است بدانیم به مجموعه ناخودآگاه شخصی و جمعی سایه می گویند.*
سایهای که وجود دارد اما قابل دسترس نیست. تاریک است و پوستهی پنهانِ روان. لایههایی که روز به روز ضخیمتر میشوند و به همین علت روانشناسی یونگ را روانشناسی عمقی میگویند چون به کشف این لایههای پنهان میپردازد.

4- ناخودآگاه جمعی
ناخودآگاه جمعی که به آن پاتیل ایزدبانوی هستی نیز میگویند فرضیهایست که یا جناب یونگ عزیز کاشف آن است و یا توانست بهتر از هر کس دیگری قبل از خود تعریفش کند.
این پاتیل و یا انباری عظیم پُر از الگوهای کهنی است که در واقع تصاویر بدوی هستندکه به این الگوها آرک تایپ(archetype) می گویند.
تعداد این الگوها در همه انسانها به یک اندازه و بیشمار اما شکل آنها در هر انسانی متفاوت است، شدت و ضعف و به تعداد تجربههای بشر، وجود دارد.
آرک تایپها رفتارهای نیاموختهای هستند که با خود به دنیا میآوریم. خصوصیاتی که بالقوه هستند و معلوم نیست کِی و کجا بلفعل شوند و اصلاً آنقدر بیشمارند که هیچوقت همه آنها بلفعل نخواهند شد. بعضی از آرک تایپهای آشنا که باز هم تاکید میکنم در همه انسانها وجود دارد، تولد، مرگ، مادر، پدر، خنده و گریه و غرائض است. هر انسانی حتما از مادر متولد شده و یک روز خواهد مرد، میخندد و گریه میکند و آرک تایپهایی که اغلب آنها را نمیشناسیم اما در حال اجرا هستند.
غالباً انسانها، بدون آگاهی با آرک تایپهای فعالشان زندگی میکنند و متوجه چگونگی فعالیت این الگوها نیستند اما اگر بتوانند به این آرک تایپها آگاه شوند و شناخت پیدا کنند، یاد میگیرند که از آنها کجا و چگونه استفاده کنند و اصلاً بعضی از آنها را استفاده نکنند که شاید تمام تلاشیست که همه ما باید داشته باشیم تا انسانی متعادل با هدفی متعالی گردیم.
پ.ن: سایه یکی از بحث برانگیزترین موضاعات یونگ و دوستانش است.حتی خود یونگ در کتاب"پاسخ به ایوب ۲ تعبیر از این مبحث دارد که دومی آن منطقی تر به نظر می آید تحقیق هم کردم ولی چون هنوز به نتیجه واقعی به نظر خود نرسیدم فعلا خطش می زنم پس همچنان می گویم:
اینجا دفتر مشقی است برای من، که شاید خط خطی هم بشود. دست نوشته ای که در واقع برداشتی از شنیده ها و خوانده هاست.
بی ادعای صحت کامل مطالب، که شاگردی بیش نیستم ...